زيبايي زندگي
زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگي آب رواني است روان ميگذرد..........
آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد
زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگي آب رواني است روان ميگذرد..........
آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود
دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت
وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال مي شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد
ی درخت معرفت
ای درختِ معرفت، جز شکّ و حیرت نیست بارت
یا که من باری ندیدم، غیر از این بر شاخسارت
برزمینت کِشت و بردت سر به سوی آسمانها
باغبانِ شوخ چشمِ پیر و پنهان آبیارت
یا از آن سر شاخه های دور و پنهان از نظرها
میوه ای دیگر فرو افکن برای خواستارت،
یا بر آی از ریشه و چون من به خاک مرگ درشو
تا نبینم سبز زین سان ، هم زمستان هم بهارت
حاصلی جز حیرت و شک ، میوه ا ی جز شکّ و حیرت
چیست جز این ؟ نیست جز این ، ا ی درخت پیر، بارت
عمرها بُردی و خوردی ، غیر از این باری ندادی
حیف،حیف از اینهمه رنجِ بشر، در رهگذارت
چند و چونِ فیلسوفان، چون بَرِ دیوارِ ندبه ست
پیرک چندی زَنخ زن ، ریش جنبان در کنارت
وعده های این ، همه نقل ست و عقلِ دیر باور
شاخه ای از توست،چون بپذیرد این شعر و شعارت ؟
قیل و قال آن ، همه وهم ست و فهمِ جستجوگر
هرکران پوید که گردد همعنان باشهسوارت
شهرِافلاطون ابله ، دیده با پسکوچه هایش
گشته، وز آن بازگشتم ، می کُند خَمرش خمارت
ما غلامانیم و شاعر ، در فنون جنگ ماهر
سنگ ، چون اردنگ می سازیم ، ا ی ابله نثارت
چیستی و از کجائی ای گیاهِ ریشه درگم
وی بنفشه ی اطلسی ، آیا شناسم من تبارت ؟
ای کلاغِ صبحهای روشن و خاموش برقی
خوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قارقارت
پال پال و کورمالان ، من که عمری خرج کردم
زیرِسردِ بی مرّوت سایه ات ، یعنی حصارت
چون گشودم چشم عبرت ، ناگهان دیدم که بیگه
پرده ای برفینه پوشیده سرم ، یعنی غبارت
من غبارِگردباد آسا بسی در دور و نزدیک
دیده ام ، امّا ندیدستم که آید زآن سوارت
هم« ندار»ی با من و هم تا گل قالی ـ حصیرم
می برد دارو ندار ، ا ی پیر لیلاجان ، قمارت
مرغزارِگونه گون سبز تورا ، نزدیک یا دور
گرخوش و ناخوش ، چریده ست این غزال بی قرارت
گرم و سردت دیده و خشک وتر و نزدیک ماهت
یا که مهر دور ، و تن بس شسته در هر آبشارت
دیده پنهان و آشکارا ، مرغزاران تو هر جا
نیستم چونان که پنداری تو ، چندان شرمسارت
لیک از این دیدار و دانش ، دل سوی اشراق و تابش
خواند و بدرود با پیرابلقِ لیل و نهارت
چون « سمک» شادی خورِ عیّار مردان جهانم
بُلحسن گوید :سوی خرقان کش ، ا ی ماهی ، مهارت
گر چه خود را دور از هر باد می پنداری ، اما
دیده ام بسیار دست افشان به هر بادی چنارت
سوی شهر شعرگردم باز، و دیوار از هوایش
زانکه دیوار آهنین ملکی است،هیچستان دیارت
گلبن داوودی پاییز روشن ، خواهد امید
کای درخت معرفت ، جز شک و حیرت نیست بارت
نكته هاي پند آموز جالب :
- بيهوده متاز که مقصد خاک است
- هرگز براي خوشبختي امروز و فردا نکن
- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم
- هرگاه در اوج قدرت بودي به حباب فکر کن
- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادي شيرين تر خواهد بود
- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر مي شود
- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم
- خطا کردن يک کار انساني است امّا تکرار آن يک کار حيوانيست
- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است
- تنها موقعي حرف بزن كه ارزش سخنت بيش از سكوت كردن باشد
- هيچ زمستاني ماندني نيست...حتي اگر تمام شبهايش يلدا باشد
- مرد بزرگ، كسي است كه در سينه خود ، قلبي كودكانه داشته باشد
- سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني
- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها
- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
- هيچوقت نميتوانيد با مشت گره کرده ، دست کسي را به گرمي بفشاريد
- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد
- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني
- هر که منظور خود از غير خدا مي طلبد ، او گدايي است که حاجت ز گدا مي طلبد
- در برابرکسي که معناي پرواز را نميفهمد هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد
چهار چيز را در زندگيت نشكن
اعتماد ,قول ,رابطه و قلب
...اينها كه مي شكنند صدا ندارند ولي درد زيادی دارند![]()
هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت!
پرسش این بود شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید، سه نفر داخل ایستگاه اتوبوس هستند:
یک پیرزن که در حال مرگ اس. یک پزشک که قبلا حان شما را نجات داده است و یک خانم یا آقایی که در رویا هایتان خیال ازدواج با او دارید. شما می توانید تنها یکی از سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه ی حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلا جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد! او نوشته بود :" سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم هم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانم."
![]()